سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات!

مسئولین ما هم الحمدلله آن روز خواب بودند و قبل از آن هم برای مردم غیر از فال حافظ و شاخ نبات چیز دیگری نگفته اند.

هنرما- سید رسول زهرائی: جشن حافظ هم برگزار شد . خدا را شکر که نمایشی بود برای خودش. بعضی آمده بودند برای هنرنمایی و بعضی دیگر هم برای نشان دادن لباس های جدید و آرایش خودشان!

کل برنامه هم که تقلیدی کورکورانه از غرب بود. فرش قرمزی پهن شد و مانکن ها و مدل ها زحمت کشیدند و روی آن قدم نهادند. خدا پدر حافظ را بیامرزد!

شاید برخی اینها حتی یک مصراع شعر از وی را نمی توانند بخوانند. و یا اگر هم بلدند به جز «الا یا ایها الساقی» اش چیز دیگری بلد نیستند. اگر می دانستند که، تیپ و ظاهرشان را کمی اصلاح می کردند. چون روح حافظ چیز دیگری می گوید.

اگر حافظ را می شناختند به جای نمایش جسم ، قطعا روح را صفا می دادند.

اگر کسی بخواهد الگو و اسوه باشد باید اسباب و وسایل و الزامات آن را هم بشناسد چرا که حافظ این گونه نبود.ولی این باصطلاح هنرمندان ما که با نام حافظ و به کام خودنماییشان در این برنامه حاضر شده بودند. قطعا حافظ شناس نیستند و قبل از شروع برنامه باید یک کلاس آموزشی برایشان تشکیل شود.

دیوان سراسر حکمت و افتخارات حافظ و خود وی که حافظ کل قرآن بود خلاف رویه و شان وجودی برخی از این شاخ غول شکن ها است.

پس بهتر بود به جای نامگذاری این دورهمی به نام حافظ آن را به اسم دیگری نظیر شو لباس یا دورهمی بازیگران تغییر می دادند.

من نمی دانم !

چقدر این فرش قرمز زیر پایشان فریاد زد که فرهنگ غنی مملکت تان را بشناسید ای کسانی که میخواهید الگوی مردم باشید و نماد فرهنگ!

مسئولین ما هم الحمدلله آن روز خواب بودند و قبل از آن هم برای مردم غیر از فال حافظ و شاخ نبات چیز دیگری نگفته اند.

بازیگران حاضر در این جشن بیلبوردهای تبلیغاتی مزون باجی خانم و مارک های روز لوازم آرایشی بودند که آمده بودند با سوء استفاده از مظلومیت حافظ ، تبلیغی برای آنها انجام دهند و شاید هم از دهان مرغ عشق فالی بزنند!

اما از آنجا که حتی در جشنواره فجر هم زور مسئولین به اصلاح پوشش نرسید به این همایشس خصوصی هم نخواهد رسید.

وقتی وارد می شوی در نمایی، دون کورلئونه ی پدرخوانده با مافیایش دور میزی نشسته اندو و برای سینمای ایران توطئه می چینند. معلوم نیست چقدر از این قضیه در سینمای ایران واقعیت دارد. اما وقتی به سبقه جشن حافظ و دست اندرکارانش نگاهی می اندازم کمی مردد می شود.

علی معلم و آذر معماریان نشریه ای به نام دنیای تصویر دارند که حالا یک بنگاه اقتصادی هنری است و هر سال هزینه های گزافی را صرف ریخت و پاش این مراسم می کنند.

پس می توان به این نتیجه رسید که تبلیغ و پروپاگاندای علی معلم و اطرافیانش نام حافظ را برمهمانی خصوصی اش گذاشته و هستند کسانی که اسم جشن حافظ را شنیده اند و از پشت پرده هایش نمی دانند.

بعد از مدتی برای روح حبیب و فردین و فروزان طلب آمرزش شد که این رفتار، هویت ضدفرهنگی دست اندرکاران جشنواره را بیش از پیش نشان داد. تا آنجایی که امثال جیرانی به وجد آمدند و این بار نه از باب نقد برنامه، بلکه با ذوق زدگی تشکر می کند از عوامل اجرای برنامه و این گونه شعف خود را از بردن نام فروزان نشان می دهد.

این عوامل پرافاده ی سینمای ایران آنقدر فرد برای تقدیر نداشتند که مردگان طاغوتیشان را از گور بیرون کشیدند تا نشان دهند هنوز لنگ رقاصه های قبل از انقلابشان هستند و نتوانسته اند جایگزینی برایش معرفی کنند.

اما علی نصیریان هم هنر را مساله رژیم نمی داند!!!!!

گویا آقای پیشکسوت با بردن نام فروزان به همان خاطراتش از سینمای قبل از انقلاب برگشت و یادی از رژیم شاه کرد!

وقتی هم علیرضا رئیسیان، خواست جانشین برای کیارستمی تعیین کند نمی دانم چرا مردمسالاری را در بیضایی و مهرجویی و تقوایی خلاصه کرد و سایر کارگردانانی که فروش بدترین اثرشان از بهترین اثر مهرجویی و کیارستمی بیشتر است را نماد مردم نمی داند.

بعد از آن هم الیکا عبدالرزاقی خبر از بی پولی خود و هم صنفانش برای خرید لباس می دهد و می گوید ما پول لباس و لوازم آرایشی و غیره و ذلک نداریم و اینهایی هم که مردم می بینند صدقه سر میکاپ آرتیست ها و مزون داری باجی خانم هاست که هزینه اش را متقبل شده اند.

نمیدانم چرا خیرین امروزی ورژنشان به روزرسانی شده و در مقوله لوازم آرایشی ورود پیدا کرده اند. همین است که می گویند کار مفتی را دل بهش نمیدهند چون مزون باجی خانم، یکی از اینها را شکل برج آزادی کرده بود.

بازار سلفی هم که برای خوراک تبلیغی شبکه های مجازی داغ بود و هنوز بعد از گذشت سه روز صفحات شخصیشان نماد چشم و هم چشمی های زنانه است که لباس من از فلانی دکمه کمتری داشت و پاشنه کفش من دو سانت بزرگتر!
بعد از آن هم نشستند دور هم و به قول خودشان از خودشان تعریف کردند اما حتی اسم جشنواره هم فراموششان شده بود.

حافظ هم از طرفی تفال می زد و میگفت:سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات!

 

Go to TOP