سری اول؛

نوشته های رمیصا رستگار

 

ما نسلِ مجازی هستیم

همان نسلی که دو کلمه حرف معمولیمان را هم اینجا “اِدیت” میکنیم

چه برسد به “حرفِ دلمان”…

***

وقتی میبینم حال خوبِتان را
دست در دست بودن با جانانتان را
نگاه های عاشقانه یِتان را
خنده های شیرینِ از ته دلتان را
نا خودآگاه حالِ من هم شبیه به
حال خوبِ شما میشود!
گورِ پدر دل بی آسمان من…
شما با ستاره هایتان عاشقی کنید
با حال خوبِ شما،
حالِ من هم خوب میشود…

**

***

آدم ها زنده اند با یاد خاطراتشان

آدم ها نفس میکشند با یاد خاطراتشان

آدم ها گریه میکنند به یاد خاطراتشان

آدم ها میخندند به یاد خاطراتشان

آدم ها…

امان از “آدم ها” و یادآوری “خاطراتشان”…

***

یادت هست؟

گفته بودی یکی از همین “شنبه” های هفته ی آینده می آیم غافلگیرت میکنم…

شنبه ها همینطور برای خودشان میگذرند

و من هر هفته خنده ام میگیرد از اینکه تو هنوز نیامده ای

مدام یاد آن جمله ی معروفه خنده دارِ

“از شنبه…از شنبه” میوفتم!

عزیز من، شنبه ها برای تو هیچوقت از راه نمیرسند که تو نیز بخواهی بیایی…

***

یه صبح بخیر گفتنایی هست که

به امیدِ دیدن و خوندش از رو

صفحه ی گوشی یا شنیدنش از اونور خط بخاطرش زود بیدار میشی…

بعد از اون،

روزِت با خوشی و سرحالی شروع میشه

با یه حالِ خوب و خنده رو لب به کارات میرسی…

با یه انگیزه برای فردا

واسه دوباره شنیدنِ صبح بخیر گفتنایِ قشنگش،شبا با خیال راحت میخوابی…

اما…

امان از اون روزی که

دیگه نه خودش باشه

نه صبح بخیر گفتنش

و نه حالِ خوشی برای تو…

***

 

 

 

Go to TOP