index
داستان/

او می‌رود دامن کشان..

از خرید بدش می‌آمد اما دیروز پا به پای من آمد تا پرده بخریم. می‌گفت: بعد ده سال زندگی، تازه خانوم ما هوس کرده پرده‌های خونشو عوض کنه،‌ پس منم باید باشم چون قراره ده سال جلوی چشمم بمونه!‌

هنرما-طاهره احمد نژاد/ با چنگال پنیر را روی نان می‌مالد و اصرار دارد سوراخ‌های نان لبالب از پنیر پر شوند. هسته‌های خرما را می‌گیرم و دور گل‌های بشقاب قاب‌چین می‌کنم. این آرامش را مدیون خونسردی او هستم. آخر کدام رزمنده‌ای می‌نشیند در آرامش برای خودش لقمه درست کند که هادی دومی‌اش باشد؟

از خرید بدش می‌آمد اما دیروز پا به پای من آمد تا پرده بخریم. می‌گفت: بعد ده سال زندگی، تازه خانوم ما هوس کرده پرده‌های خونشو عوض کنه،‌ پس منم باید باشم چون قراره ده سال جلوی چشمم بمونه!‌

دست می‌بَرد و از جعبه خرمایی می‌گذارد روی نان،‌ مچش را می‌گیرم: حواست کجاست؟ پس من هسته‌ی اینا رو برای چی درآوردم؟

انگار بشقاب را تازه دیده باشد: عه ندیدم!‌ قیافه‌ی حق به جانبی می‌گیرد و ادامه می‌دهد: حالا خرماهای ختم منو هسته هاشو درنیاری،‌ مردم چندششون میشه هیشکی یه فاتحه هم واسم نمی‌خونه!‌

روسری‌ام را سفت می‌بندم زیر گلویم و راهی حیاط می‌شوم: شما نگران خرمای ختمت نباش عجالتا! باید قبل رفتنت بری پرده‌هارو بگیری؛ ‌دیر میشه!‌ خیلی ریلکسی به خدا هادی! سرش را بالا می‌گیرد و چشم غَرایی می‌گوید.

لباس‌هایش را روی بند رخت از کوچک به بزرگ پهن کرده‌ام! همیشه می‌گوید تو از ردیف کردن و منظم چیدن خوشت می‌آید!‌ البته اسم این کارهای من را مرض ترتیب گذاشته است!

خنکای پاییز را که روی صورتم حس می‌کنم یاد اولین روزهایی می‌افتم که با هادی وارد یک زندگی شدیم!‌ دو روز مانده به پاییز،‌ بهار زندگی‌مان شروع  شد.

شب‌ها را از این کوچه به آن کوچه قدم رو می‌رفتیم. انگار هر شب با پاییز عهدی نو می بستیم.

لباس‌ها هنوز نم دارند،‌ رهایشان می‌کنم در باد پاییزی و داخل می‌آیم. می‌بینم که هنوز اندر خم لقمه درست کردن است : وای خدا!‌ چقدر لفتش میدی،‌ چرا نزاشتی برات کتلتی چیزی درست کنم اصلا؟ آخه اینهمه راه با نون پنیر خرما؟

انگار بسته بندی لقمه‌هایش بالاخره تمام می‌شود. بلند می‌شود و جلوی من دست به کمر می ایستد: من می‌خوام خانومم بوی کتلت نگیره روز آخری، مشکلی داری؟

نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم: ای بدجنس مگه من همیشه بوی غذا می‌دم؟ همینطور که می‌رود تا کاپشنش را بردارد می‌گوید: بله همیشه خدااا!‌ همین شما من رو زمین گیر کردی با غذاهات! حقش یک سُقلمه است که پهلویش را نوازش کند.

بالاخره دست از لودگی برمی‌دارد و راضی می‌شود که برود دنبال پرده‌ها. هیچ کاری نیست تا انجام بدهم. جز اینکه حاضر شوم تا وقتی آمد یکراست به راه آهن برویم. حساب اینکه چندمین دفعه است که اعزام می شود از دستم در رفته است. تنهایی می‌شود خوره جانم تا وقتی که برگردد؛‌ اما دلم نمی آید که مانع رفتنش شوم!

وقتی برمیگردد اصرار می کند که پرده ها را بزند بعد راه بیافتیم. انگار نه انگار که دیر شدنی در کار است!

پرده های حریر با گل های شیری رنگ، خانه را طوری دیگر نشان می دهد. ذوق می‌کند از سلیقه اش: ببین سلیقه مو!‌ اصلا انگار کل خونه عوض شده!

نمی داند هر بار که می رود خانه برای من عوض می شود.

خانه‌مان تا راه آهن فاصله ای ندارد،‌ به اصرار من پیاده می رویم. غروب پاییزی روی سر ما می‌تابد و من نمی‌توانم لب از لب باز کنم. هادی یکبند حرف می زند و برای خودش افاضات می‌کند. می خواهد من حس دلتنگی نکنم.

بچه ای سعی دارد از دیوار خانه ای بالا برود تا دستش به خرمالو برسد اما تا ما را می بیند پا به فرار می گذارد. هادی از خنده روده بر می شود: عجب ناقلاهایی هستن این بچه ها!‌ بچه ی ما هم اینجوری میشه؟

لبم از خنده بسته می شود؛‌ کدام بچه ی ما؟! هادی انگار متوجه تلخی من می شود. کوچه خلوت است از آدمی و برگ درخت ها تنها عابرانی هستند که برای عبور و مرور عجله می کنند. هادی می ایستد. دست مرا می گیرد و بالا می برد. شرم می کنم وقتی دستم را می بوسد

: ‌این چه کاریه هادی وسط کوچه؟ زشته!

هادی حالت جدی اش را باز به همان شوخ طبعی برمی گرداند: اینجا که کسی نیست خانوم خانوما!‌ تو که می دونی چقدر برام عزیزی،‌نبینم تا اسم بچه میاد به هم بریزی!‌ ان شاالله به ما هم میرسه از این فسقلی ها!‌

زیر لب آمین می گویم و راه می افتیم.

راه‌آهن پر است از آدم‌هایی که شبیه هادی‌اند. کسانی که می‌روند شادند و کسانی که مانده‌اند چشم‌هایشان از اشک پر و خالی می‌شود. از آن مردهایی که چند بچه دارند خجالت می‌کشم. عشق برای آن‌ها آنقدر بزرگ و باارزش شده است که از فرزندانشان می‌گذرند و راهی مسیری می‌شوند که معلوم نیست بازگشتی داشته باشد یا نه!

هادی راهی جبهه جنگ با عراق می‌شود و من راهی جبهه‌ی جنگ با تنهایی.

در مسیر بازگشت باز از همان کوچه برمیگردم.

باز هم تنها عابران کوچه، ابرهای زرد پاییز هستند. برگی از زمین برمی دارم. زرد است اما هنوز مثل برگی سبز نرم است. خودکاری از کیفم در می آورم،‌ برگ را روی زانو می گذارم و می نویسم: گویند رمز عشق مگویید و مشنوید،‌مشکل حکایتی است که تقریر می کنند..

برگ را رها می‌کنم. به خیل یارانش می رود و همگی صف می‌کشند کنج جدول تا سوار باد بشوند…

 

انتهای پیام/

Go to TOP