بسیار سفر باید تا پخته شود خامی؛

یک بهار در چابهار

بارها تا کرمان رفته بودم اما پیش نیامده بود که راه را به سمت و سوی سرزمین نیمروز ادامه دهم البته آبان ماه ۱۳۹۳ برای فتح قله ی تفتان رفته بودم ولیکن فرصت حشر و نشر با مردمان بلوچ و انس بیشتر فراهم نشده بود.

هنرما/ رسول محمدی جوی آبادی دانشجوی دکتری ادبیات: از زمانی که ماجراجویی آلفونس گابریلِ فرانسوی در پیمودن مسیرهای پر خطر کویر ایران را خواندم (حدود سال ۱۳۸۰) مشتاق تر بودم که به سیستان و بلوچستان سفری داشته باشم . چرا که ، ای ایران ،
پرو بومِ کرد و بلوچ تو را چون /درختِ « نجابت ثمر» دوست دارم
این فرانسویِ پر جرأت دشوارترین مسیرهای کویر مرکزی و لوت را سال ۱۳۱۲ خورشیدی ( م ۱۹۳۳ ) را در سفری چند ماهه پیموده بود همراه با خطرها و ماجراهای شنیدنی.
بارها تا کرمان رفته بودم اما پیش نیامده بود که راه را به سمت و سوی سرزمین نیمروز ادامه دهم البته آبان ماه ۱۳۹۳ برای فتح قله ی تفتان رفته بودم ولیکن فرصت حشر و نشر با مردمان بلوچ و انس بیشتر فراهم نشده بود.
به لطف خدا ۲۸ / اسفند ۱۳۹۶ این انتظار به سر آمد و سفر خود را از اصفهان به سوی دیار یعقوب لیث ( سیستان و بلوچستان ) آغاز نمودم و برای این که کمتر مسیر تکراری را طی کنم تصمیم گرفتم از کرمان و بندر عباس به چابهار و سپس به زاهدان بروم.
در میانه ی کرمان و بندر عباس با این که خطه ای گرم است گاهی کوه های برفی خودنمایی می کنند که خود زیور منطقه است و تنوع محیط. در حوالی سیرجان تابلوی پاریز را می بینم همان روستایی که زادگاه استاد نامی ایران ، دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی است . نویسنده ی کتابِ شیرین « از پاریز تا پاریس » ، « پیغمبر دزدان » و … که چند سالی است مرحوم شده.
گاه گاهی جاده و راه آهن یکدیگر را همراهی می کنند. قبل از رسیدن به بندر عباس و بیست و پنج کیلومتر مانده به آب های نیلگون خلیج فارس، آبگرم معروف«گِنو»وبا کیفیتی چه بسا برتر از آبگرم سرعین اردبیل ، خستگی از تن مسافر بیرون می کند و ما دو ساعت مانده به تحویل سال در کنار دیگر مسافران هستیم. سرانجام لحظه ی تحویل سال ایرانی فرا می رسد و مسافران با نورافشانی و کف زدن آغاز سال را گرامی می دارند همان شروع و بهاری که فردوسی در وصفش گفت: چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو/ ز هامون بر آمد خروش چکاو
و حافظ چنین تفسیر کرد: نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/ عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

*اول فروردین ۱۳۹۷ خورشیدی

به سوی بندر عباس روانه می شویم در بندر دوست و همخوابگاهی دانشگاه یزد زندگی می کند ، مردی از شهرستان بابل از تبارنیکان که به ضرورت شغلی در بندر ماندگار شده . با اشتیاقی به سوی دوست فاصله کوتاهِ آبگرم گِنو تا بندر عباس طی می شود و خود را در آنجا حاضر می بینیم دفعه ی قبل دی ماه ۱۳۹۱ بود که با قطار به بندر و قسم آمده بودم و چه سفر خاطره انگیزی !
با دوست عزیزمان آقای سلیمی دیداری تازه می کنیم و پس از استراحت مگر می شوددر منزل ماند و ساحل خلیج فارس را نادیده گرفت ؟! در خیابان ساحلی انبوه مسافران را می بینیم. از شهرهای گوناگون ایران زمین خود را اینجا رسانده اند تا به دریا بگویند :
ای بر سر بالینم افسانه سرا دریا/ افسانه ی عمری تو باری به سر آ دریا
رو به خلیج می ایستم و خود را در معرض نسیم دریا قرار می دهم . احساس می کنم رهایی و آزادی را و پیوند با دنیای آزاد را . از دور دست جزیره ی قشم از سویی و جزیره ی هرمز در سمتی دیگر بر شکوه و غنای این مکان می افزایند . تماشای غروب در ساحل را فقط باید دید و تأمل کرد؛ آن لحظاتی که خورشید در دریا می نشیند. غروب شده و صف طویلی از کشتی ها برای ورود و تخلیه بار در اسکله شهید رجایی ( با فاصله ی کمی از بندر عباس ) کاروان شتران قدیم را به تصویر می کشد. چراغ های کشتی ها روشن می شود و شور و حال دریا افزون .
نگاهت به خلیج است و یاد می کنی از فداکاری های « امام قلی خان » سردار دلاور شاه عباس که در دوره ی صفویه طی هفتاد و دو ساعت پرتقالی ها را از بندر عباس ( که قبلا « گامبرون» نام داشت و در زبان پرتقالی به معنی خرچنگ ) و جزایر قشم و هرمز بیرون راند آن هم پس از یکصد و اندی سال که اینجا حضور داشتند و خود را امپراطور دریاها می خواندند.
نگاهت به خلیج است و به یاد می آوری ایستادگی رییس دلواری در برابر متجاوزان انگلیسی را ، گویا می بینم کشتی هایِ حاملِ اشیایِ تاریخی ، اسناد هویت ما را (که در دوره ی ناصرالدین شاه در کاوش های باستانی شناسی شوش به دست آمد) می برند تا در جایی غیر از سرزمین مادری آرام گیرد و در پایان می بینم سقوط هواپیمای مسافربری ایران ایر در سال ۱۳۶۷ را و اجساد مسافران بی گناه را که روی آب شناور است.

* دوم فروردین ۱۳۹۷

نخستین بار است که مسیر بندر عباس به بندر جاسک را تجربه می کنم. حس غریبی دارم. از مسیر پر تردد مسافران دور می شویم. عمده و غالب مسافران راهی قشم هستند و انگار ما راه خود را جدا کرده ایم. خط ساحلی دریای مازندران را طی کرده بودم اما این بار دوست داشتم ساحل عمان ، از تنگه ی هرمز تا چابهار و حدود پاکستان را دنبال کنم.
فاصله ی بندر عباس تا جاسک حدود سیصد و سی کیلومتر است . جاده از دریا و خط ساحل دور نیست ولی مانند دریای مازندران کمتر خود را آفتابی می کند. به موازات دریا پیش می رویم سمت راست دریاست و سمت چپ کوه هایی با شکل خاص . پوشش گیاهی منطقه از نخل و اکالیپتوس و درختچه هایی است ویژه مناطق گرمسیری. هر چند در این مسیر دریا زیاد چهره آشکار نمی کند اما در دل به عمان می گویم : ای فرزند اقیانوس ، آنقدر پیچ و خم جاده را طی می کنم تا رخ بنمایی و سرمست شوم جاده تا میناب جنب و جوشی دارد از آنجا به بعد خلوت تر می شود و خلوت تر . روستاهایی که در طول مسیر دیده می شوند. مساجدشان عمدتا تک منار هستند که از شاخصه های مساجد اهل سنت است و شاید قدیمی ترین آن از این نظر مسجد جامع نایین باشد با قدمتی افزون بر هزار سال . نخلستان های روستا ها چندان انبوه نیست. تا کنون ندیده ام که گله های بز به حال خود رها باشند و سرگرم چریدن اما اینجا زیاد دیده می شود. شاید یکی از علل آن خالی بودن منطقه از حیوانات درنده باشد. در حد کمتر گاوها و شترانی را گوشه و کنار می بینم . معمولا لاغر هستند. در ضلع شمالی جاده کوه هایی با دیواره ای عمودی یا شیب تند به رنگ سبز روشن و توسی و از جنسی همچون ماسه های فشرده ما را همراهی می کنند. آدم احساس می کند تا کنون پای هیچ بشری به این کوه ها نرسیده.
روستاهای اینجا از جنس محرومیت هستند. بسیار زاهدانه و قناعتمدانه زندگی را برای خود تعریف کرده اند . عمده ی روستاها خانه هایشان با دیوار بلوکی است تا جاسک هیچ مدرسه ای کنار جاده نمی بینم. مشکل کمبود فرصت های شغلی بسیار دیده می شود. کشاورزی رونق چندانی ندارد. گویا بیشتر روز و روزگار طی می کنند. نه یک ماه و یکسال ، حکایت آسمان و زمین اینجا همان بیت سعدی است :
چنان آسمان بر زمین شد بخیل/که لب تر نکردند زرع و نخیل
رهگذر این دیار وقتی منطقه را با مناطقی مثل یزد مقایسه می کند، می بیند از نظر اقلیم هر دو کویری هستند اما هنر معماری در سواحل عمان و حدود سیستان و بلوچستان کمتر فرصت بروز یافته ، اینجا از آب انبارهای آجری و هنرمندانه ی یزد و کرمان و نایین خبری نیست . و ساکنان یزد و امثال آن چه کیمیا گری ها که با خاک کرده اند و چشم جهانیان را خیره …
لباس مردم منطقه همان لباس بلوچی است . نوعی یکنواختی در این لباس دیده می شود و در مقایسه با قومِ کُرد تنوع کمتری دارد اما چیزی که هست در اینجا لباس برای همه ی گروههای سنی فراگیر و مورد استفاده است. به ندرت کسی را می بینم که اهل منطقه باشد و لباس بلوچی نپوشیده باشد.

حدود ظهر به بندر جاسک می رسیم . در ورودی شهر امداد گران هلال احمر به خوبی مسافران را راهنمایی می کنند . در خوف و رجا به سر می برم که فاصله تا چابهار را بعد از ظهر طی کنم ( بیش از سیصد کیلومتر ) با این که اینجا بمانم و فردا صبح حرکت کنم. شهر در مقایسه با آنچه حدود بیست سال قبل از برادرم ( که خدمت سربازی را آنجا می گذراند ) شنیده ام ، تفاوت بسیار کرده . مدارسی نوساز مجهز به کولر گازی همه در یک خیابان و منتهی به دریا . هوا اینجا شرجی است. وقتی به یک میوه فروشی و فروشگاه دیگری وارد می شوی کولر گازی هوا را دلپذیر می کند و بهانه ای است برای گریز از هوای شرجی ، رستوران با کیفیت بنگلان ، طلا فروشی و دیگر مغازه های خوب ،نمایی نسبتاً آبرومند برای این شهر ساحلی پدید آورده .
جاسک ساختارش شبه جزیره است ؛ از سه طرف در آغوش دریا . ساحلی خلوت و آرام پاکیزه از زباله های کم و زیادی که در شمال ایران ، چشم آدمی را آزار می دهد. شیب دریا در ساحل بسیار ملایم و آرام است به همین خاطر کمتر و به ندرت می شنویم که در آب های جنوب کسی غرق شده باشد . مردم بومی جاسک و مسافران شهرهای گوناگون هر دو در ساحل آرام گرفته اند . مرغان دریایی با پرواز و نغمه ی خود لذت و معانی را جمع می کنند و می توان به قول حافظ شیرازی« گوی بیان زد.»
نمی دانستم که جاسک زمان پرتقالی ها مورد استفاده قرار می گرفته و سابقه ای دیرین دارد .مطالعه کتاب « خاطرات یک سرباز » که سرگذشت عبدالله والی است ، سالها پیش مرا با وضعیت منطقه جاسک بیشتر آشنا کرد. این مردِ کم نظیر که در انسان دوستی و خدمت به همنوعانِ بلوچ ، شبیه اسطوره هاست ۲۳ سال قید همه چیز را زد و منطقه فراموش شده ی « بشاگرد » در یکصد و سی کیلومتری جاسک را احیا کرد و با تلاشی مثال زدنی غبار محرومیت را از آن منطقه زدود . منطقه ای که گویا از آغاز تاریخ تا سال ۱۳۶۰ تقریباً دست نخورده باقی مانده بود. بدون جاده ، برق ، آبِ آشامیدنی مناسب ، مدرسه و … تنها یک کپر از حصیر بود و نانی از هسته ی خرما. عبدالله والی تهران را رها کرد و به این جا آمد تا رستمِ دوره ی معاصر باشد در مبارزه با فقر و جهل و عقب ماندگی .
از مسافران و نیز اهالی جاسک کیفیت جاده ی بندر جاسک چابهار را می پرسم. اولین توصیه ی همگان این این که شب هرگز در این جاده رانندگی نکنید. نخستین خطر ، برخورد با شتر است که تلفات بسیار داشته و خطر دوم خلوتیِ بسیارِ جاده و عدم امکاناتی چون پمپ بنزین و امداد سیار و … طبق گفته ها جاده تا لیردَف ( حدود یکصد و ده کیلومتر پس از جاسک به چابهار ) بد نیست اما دویست کیلومتر باقی مانده جاده تعریفی ندارد به ویژه آسفالت خراب ، خودرو و سرنشین را می آزارد . و بعد می بینم که این قسمتِ مذکور جاده سه حالت دارد یا آسفالتش بسیار خراب است و باید با سرعت کم حرکت کرد یا جاده در دست تعمیر است و باید از مسیرهای انحرافی خاکی رفت و با آسفالتش تازه و عالی است که البته مسافت کمی چنین است.

*سوم و چهارم فروردین۱۳۹۷

تفاوت کیش با چابهار این است که جزیره کیش مجموعا و کلاً منطقه ی آزاد است اما چابهار مابین دو دروازه. در چابهار حتی شهردار منطقه آزاد هم جدا از بخش دیگر شهر است. بخش مسکونی منطقه آزاد بسیار اعیانی است و دیدنی. خانه هایی با معماری و نماهای آنچنانی یادآور خیابان ارم شیراز و وکیل آباد مشهد. مسافران می توانند در چابهار دو نوع دیگر از ساحل را تجربه کنند. ساحلی که تا صد ها متر جلو تر شاید به اندازه قد یک انسان بالغ عمق پیدا می کند و برای پیاده روی خانوادگی و آب پاشی و تماشای جزر و مد بسیار محیط مناسبی است. شاید در هیچ جای ساحل مازندران نظیرش را نمی توان یافت. ماهیانی را می بینیم به رنگ گورخر آفریقایی. گمان می کنیم به راحتی به دام می افتند اما دریغ از گرفتن یک ماهی. مسافران بسیاری شب را اینجا در چادر گذرانده اند. تماشای محسوس جزر و مد در سواحل جنوب به راحتی قابل مشاهده است و چه زیبا .
ساحل دیگرِ چابهار، « دریای بزرگ » است که متفاوت با دو نمونه ی قبلی است. امواج خروشان و قوی از نوع اقیانوسی اجازه نمی دهند احدی در آب شنا کند فقط باید نگریست و تأمل کرد ، دریا این آیینه ی آسمان نقشی است از نقاش آفرینش . خدایا سپاسگزارم که ایرانِ مرا از نعمت دریای آزاد بهره مند کردی. وقتی دریا را می نگری و با خود می اندیشی که از همین آبها مستقیم تا جزیره ماداسکار و جنوب آفریقا و قطب جنوب می توانی پیش بروی چه حال و هوایی در دلِ نظاره گر ایجاد می شود. احساس بی کرانی می کنم. ساحل مرجانی، آبی زلال به ما عرضه می کند. امواج خود را به شدت به صخره های مرجانی می کوبند.
گویا تفسیر و تجلی این شعر مرحوم فریدون مشیری است؛
آب از دیار دریا،
با مهر مادرانه،
آهنگ خاک می کرد !
***
برگرد خاک میگشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد،
***
از خاکیان، ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج ناز پرورد،
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد !
خوشبختانه این جا زباله ای نیست تا خاطر را مکدّر کند.
غیر از جزیره ی هرمز در چابهار هم قلعۀ ی پرتقالی ها هست؛ رد پای نخستین استعمارگر جدید. این قلعه به قلعه ی تیس هم معروف است با فاصله از روستایی به همین نام. روستایی که قدمتش بیش از چابهار است. این قلعه با دیوارهای سنگ چین برفراز تپّه ای قرار دارد که هم با پلکان می شود داخل قلعه رفت هم از راهی که ماشین رو است. از فراز قلعه هلال و طرح نیم دایره ی خلیج چابهار و حد آن تا کُنارک پیداست. صحنه ی نادری است. نسبت به قلعه ی هرمز بسیار موقعیت بهتری برای ایجاد یک محیط گردشگری دارد. از بلندای این قلعه، دریا شکوه خود را به رخ می کشد. اسکله ی چابهار از سویی و خیابان ورودی شهر با خیابانی که پیچ آن در کنار کوه است سمت دیگر را زینت داده. اما چیزی که هست از این قلعه تنها دیوارها باقی مانده و بخش اعظم آن ویران شده و به حال خود رهاست. در این میان بزغاله ای در قلعه سرگردان و تنهاست و مورد نوازش مسافران و ما نمی دانیم چگونه به داد او برسیم.
امید است در آینده ای نزدیک راه آهن سراسری با چابهار پیوندی فرخنده داشته باشد. و رونقی باشد برای این گوشه ی ایران. چرا که به خاطر فاصله زیاد آن تا شهرهای مرکزی و شمالی و دیگر نقاط ایران با خودروی شخصی که هیچ با اتوبوس هم کسی رغبت چندانی به آمدن ندارد ، سفر هوایی هم که به خاطر هزینه ی بالا مورد استقبال همگان نیست.
بازار ماهی چابهار کم از بازار ماهی بندر عباس نیست . شاید برتری هایی هم داشته باشد به وسعت بازار ماهی بندر عباس نیست اما ماهیانی دارد گاهی تا چهل پنجاه کیلو و میگوهایی در حد ممتاز جهانی. خرچنگ هایی درشت و زیبا. بازار ماهی با عزیزان بلوچ اداره می شود و همه کارکنان با لباس سنتی.
گنبد سبز مسجد شهر تقلیدی از گنبد مسجد النبی در مدینه. قبلا در شهر کرمانشاه به همین سبک و سیاق مسجدِ برادران اهل سنت را دیده بودم.
فروردین است اما با وجود هوای شرجی کولر خودروها باید کار کند. تنها در کنار ساحل هوا خنک و قابل تحمل می شود. شهر آب لوله کشی اش آشامیدنی نیست.
در منطقه آزاد تعداد زیادی فروشگاه های بزرگ به صورت مجتمع حضور دارند. در این قسمت های شهر احساس می کنی در تهران ، اصفهان یا کیش قدم می زنی. دو طرف خیابان مالامال است از خودروهای پارک شده حتی خیابانهای فرعی هم پر است ، قیمت پارچه و لباس مناسب است و با تنوع بالا اما مرا با هیچ کدام کاری نیست. من با برکه تمساحِ پوزه کوتاهِ گاندو کار دارم. محوطه ای حدود یکصد متر مربع با حصاری از تور فلزی درست کرده اند و در حوضی به مساحت حدود هشتاد متر مربع دو تمساح کاملا بی حرکت کنار آب هستند با چشمانی بیرون از آب ، پوستی خشن و یاد آور تمام داستانهایی که از کودکی شنیده ام.
زیستگاه بومی این تمساح رودخانه سرباز است که حدود سه ساعت با اینجا فاصله دارد هرچند تصمیم داشتم به آنجا بروم اما دوری راه و دلایلی دیگر مرا منصرف می کند و مجبورم به دیدن همین تمساح ها بسنده کنم. در منطقه ی آزاد کمتر کسی سراغ تمساح ها را می گیرد. مردم عمدتاً در پی خرید اجناس به قیمت مناسب هستند. نگهبان برکه از هم وطنان بلوچ است با طنین اذان تشریفات را کنار می گذارد و ساده و باصفا نماز را روی یک مقوا اما… به وقت می خواند. در مناطق عزیزان اهل سنت این شیوه ی پسندیده بسیار رایج است.
فروشندگان در مجتمع های تجاری هم از عزیزان بلوچ هستند و از گوشه و کنار ایران . محیط لوکس منطقه تجاری ، پله های برقی ، هوای بسیار خنک باعث فراموشی دو چیز می شود یکی گرما و دیگری این که کجا هستیم. لباس و پارچه و اسباب بازی فراوان است و با قیمتی نسبتا مناسب.

*پنجم فروردین۱۳۹۷

وقت آن است که به زاهدان رهسپار شویم ، اقلیم یعقوب لیث ، همان رویگرزاده ی سیستانی که به عبارتی اولین شهریار ایرانی پس از اسلام است . کسی که لرزه بر خلافت عباسی انداخت و باعث حفظ زبان فارسی شد و زمینه ساز ظهور فردوسی . سال گذشته به آرامگاه یعقوب لیث رفتم و در روستای شاه آباد دزفول و امسال به زادگاهش آمده ام.
فاصله ی چابهار تا زاهدان پیش روی ماست حدود هفتصد کیلومتر. تعداد شهرهای طول مسیر کم و فاصله ی آنها از یکدیگر زیاد است از نیکشهر ، ایرانشهر و خاش باید گذشت تا به زاهدان برسیم. مسیر خشک تر از جاده های روزهای پیشین است. تا چشم کار می کند برهوت است … برهوت . گاهی روستایی است و چند نخل.
روزی روزگاری رودخانه ی هیرمند دریاچه هامونی پدید آورده بود که از برکت سد سازی افغانستان آن هم نابود شد . سیستان روزگاری شهرت داشت به انبار غلّه ایران و امروز … همانطور که گفته شد قناعتی افراطی در روحیه ی مردم این دیار دیده می شود.
نکته ای که برایم جالب است این که گویا مردمان بلوچ به بیابان عادت که هیچ بلکه اُنس دارند چهره ی خود را از آفتاب دریغ نمی کنند به ویژه نسل میانسال و جوان را می بینم که خیلی راحت در معرض مستقیم نور آفتاب روی زمین می نشینند و گپ می زنند. البته شاید آفتاب فروردین این دیار، برای ما سوزان است و برای آنان ملایم. گمان می کنم شعر خاقانی که حدود نهصد سال پیش در مسیر مکه سروده شده ،ترجمان دل مردمان بلوچ هم هست :
سرحدّ بادیه است روان پاش بر سرش تریاقِ روح کن ز سمومِ معطّرش
از خاش به زاهدان قلّه ی تفتان سمت راست جاده خودنمایی می کند یاد آبان ۹۳ می افتم و فتح این قلّه. یادش به خیر ، از فراز قلّه افق پاکستان پیدا بود. همچنین از آن ارتفاع در دور دست ها کوهی را دیدم که محل عبور نادرشاه بود به هند که چند قرن پیش با سپاهیانش به هند حمله ور شد.
اگر چه خاش هم گِل فشانِ غیر ساحلی دارد امّا باز هم فاصله ی آن تا جاده ی اصلی و همراهی همسر و مادر و فرزندان و تنگنای زمان و تک ماشین بودن، برای دومین بار فرصت دیدار گل فشان از دست می رود.
فاصله ی زیاد شهرها مرا به یاد گفته ی آن گردشگر خارجی می اندازد که وقتی از بندر عباس به سمت مرکز ایران رفته بود و فاصله ی شهرهای طول مسیر را دیده بود گفته بود : گویا به کره ی ماه قدم نهاده ایم. سرانجام غروب می شود و ما به زاهدان می رسیم. شهری با فاصله از زابل زادگاه رستم همان پهلوان نامی شاهنامه. از بلوچستان گذشته ایم و به سیستان پا نهاده ایم. با وجود پرچم های راهنمای مسافران بدون پرسش از کسی به ستاد اسکان هدایت می شویم. شهر زاهدان در مقایسه با قبل خوب توسعه یافته. پس از چند روز ار هوای شرجی نجات یافته ایم.
ستاد اسکان مسافران در زاهدان سلیقه ی بسیار به خرج داده . با برپایی سیاه چادر و امکان استراحت مسافران در آن همراه با پذیرایی ( چای و شیرینی محلّی ) شایستگی و مهمان نوازی مردم این دیار را اثبات می کند.
جدیداً در زاهدان مسجد بسیار عظیمی ساخته شده به نام مسجد جامع مکی . دقیقاً از مسجد ایا سوفیا در استانبول الگو برداری شده . چهار ستون در چهار گوشه ی بنا و گنبدی متفاوت از گنبدهای رایج معماریِ ایران. ارتفاع سقف و منارها بسیار فراتر از نمونه های دیده شده است.
بازار رسولی زاهدان زبانزد همه ی ایرانیان است. از برنج پاکستانی و هندی تا شوکر و پاسور و لباس و لوازم ورزشی و ادویه و پارچه با قیمتی مناسب پیدا می شود. لباس های کوهنوردی البته به صورت دست دوم قیمتی باور نکردنی دارد. یعنی کاپشن پرِ قو که چندصدهزار تومان است با کیفیتی در حد نو تنها بیست هزار تومان به فروش می رسد.
موزه ی مردم شناسی زاهدان را اگر مسافر نبیند فرصتی را از دست داده است. به اندازه ی ده ها ساعت مطالعه از تاریخ ، جغرافیا ، ادبیات و جنبه های دیگر این استان مطلع می شویم نام آوران شایسته ی این استان به خوبی معرفی شده اند با تندیس و تابلو و شیوه های دیگر.
این موزه در شرق و جنوب شرق کم نظیر و شاید منحصر به فرد باشد و با ساختمانی متفاوت از همه ی موزه های ایران. موزه ای است آبرومند . فرهنگ و آداب و رسوم و صنایع دستی با ابزار واقعی و تصاویر و تابلو ها ما را به قلب زندگی مردم بلوچ می برد به سیاه چادر ها و روزگاری که هامون آبش موج می زد.
رفتن به زابل و دیدار شهر سوخته آرزوی ماست دویست و ده کیلومتر فاصله با زاهدان و با حساب مسیر برگشت ( یعنی چهارصد و ده کیلومتر ) نیازمند صرف یک روز وقت است که این هم به چشم پوشی های ما می پیوندد. واقعیت این است کند در استان سیستان و بلوچستان مناطق دیدنی و مکان های گردشگری از هم فاصله ی بسیار دارند و با یک روز و دو روز مانند اصفهان و شیراز نمی توان از چندین مکان دیدن کرد.

*ششم فروردین

جاده زاهدان _ بم پیش روی ماست بیش از سیصد کیلومتر. در طول مسیر چهار هزار کیلومتری سفر اینجا اوج خشکی و برهوت کویر است غیر از یک محل « نصرت آباد » هیچ شهر و محلِ شاخصی در این فاصله وجود ندارد. روز تولد زرتشت است و هوا در اینجا به سان آتش مقدس گرم. گاهی گرد و غبار هراس به دل می اندازد که مبادا گرفتار شویم. در این مسیر اگر خسته هم شویم جایی برای استراحت نیست تنها باید رفت و مسیر را ادامه داد. بدون کولر داخل خودرو قابل تحمل نیست. تنها شاخص معماری در این برهوت، مناره ای برج مانند است با ارتفاع حدود ده متر که ما را برای دقایقی نگه می دارد. از داخل ، راه پله ای مارپیچ و تنگ و تاریک دارد که تا بالای برج می رود. . از راه پله بالا می روم. جالب این است که وقتی بادگیر داخل این برج جریان می یابد خنک می شود و طراحی و مهندسی بادگیر های یزد برایم یادآوری می شود. بالای برج هستم. چشم اندازی است ویژه … کم نظیر… از ارتفاع جاده را می بینی که مانندِ«موازیانِ به ناچار» تا افقی دور دست آن قدر پیش می روند که محو می شوند. تا ده ها کیلومتر زمین مسطح و در دیدرس است. گاهی صدای اتوبوس ، تریلر یا یک خودروی سواری سکوت را می شکند. کاروان های تجاری و مسافری قدیم را می بینم که از این راه می گذشته اند و تنها ، آوایِ جرس ، سکوتِ این کویر را می شکسته و به مسافران نِدا می داده :« بربندید محمل ها» و وای اگر در میان کاروان ، آرام جانِ کسی هم باشد آن وقت است که ساربان باید آهسته براند و تندی نکند با کاروان.
پنجاه کیلومتر مانده به بم نخلستان ها شروع می شوند و چهره ی محیط را عوض می کنند. نخلستان هایی وسیع و گاهی هم با دیوارهای گلی که برای ما تازگی دارد باغ نخل با دیوارگلی.
فهرج پنجاه کیلومتر ( حدوداً ) قبل از بم قرار دارد و برای استراحت مکانی است مناسب.پس از چندی وارد بم می شویم روز از نیمه گذشته. بی اختیار به سمت ارگ بم هدایت می شویم. بم تنها باغ شهر ایران است. شهر ترکیبی است از منازل و نخلستان ها ترکیب زیبایی است. مسافر کنجکاو است بداند پس از زمین لرزه ی دی ماه ۱۳۸۲ شهر بم و ارگ مشهور آن چقدر بازسازی شده . با دیدن وضعیت ارگ خوشحال می شوم خدا را شکر تا حد خوبی بازسازی شده. ارگ بنای وسیع و مرتفعی است و بازسازی آن مشکل. جدیداً در بازسازی اقداماتی نیز برای ایمن سازی در برابر زلزله انجام شده.

در ورودی ارگ بازارچه ای است که دو آوا شور و شوقی در انبوه مسافران ایجاد کرده یکی نابینایی که دف می زند و با سوز خاصی « گلپونه های» ایرج بسطامی را می خواند. شبیه نابینایی است در فیلم « پهلوانان نمی میرند» که آواز دلنشینی داشت. نوای دیگر ، طبل زن محلی است که همراه قره نی موسیقی محلی را به مسافران هدیه می کند. طبل زن لباس سنتی بم را پوشیده و روی طبلش جمله ی زیبایی نوشته :« بم زنده است » .
مسافران زیاد هستند و حضورشان تنها برای دیدارِ ارگ نیست. آمده اند که مرهمی باشند بر زخم بم.
قبل از حرکت به سمت کرمان به سمت بهشت زهرای بم روانه می شوم تا حاضر شوم بر مزار خواننده ی نامی ایران. آن که در زلزله جان سپرد و اهل هنر را به عزا نشاند اهل بم بوده اما صدایش زیر بود و بر بالای جان می نشست . سرانجام آرامگاه ایرجِ عزیز را پیدا می کنم قبل از ما دو جوان مشهدی آنجا حضور دارند. آهنگ گلپونه ها را گذارده اند و پس از ۱۵ سال در فراق او اشک می ریزند به راستی این هنر چیست. به احترام هنر و هنرمند و شخصیت دوست داشتنی استاد ایرج بسطامی بر مزار او می ایستم و فاتحه ای نثار می کنم. بیتی بر سنگ مزارش نوشته شده که ترجمان دل ماست :
آفاق از چراغ صدای تو روشن است/خاموشی ات مباد که فریاد میهنی
با ادای ادب این استاد گرامی بم را ترک می کنم.
جاده از بم به بعد شور و حال جاده های سراسری را پیدا کرده و پس از چند روز دوباره به شاهراه های ارتباطی می پیوندیم.
نرسیده به کرمان ماهان است شهری با اصالت و کهن و محبوب دل اهل عرفان و ادب . بر مزار شاه نعمت الله نفسی تازه می کنم. پیر طریقت اینجا و همه جا برای خود نام و آوازه ای دارد. مجموعه معماری اش هنرمندانه و قابل تحسین است و از جنس کالاهای هنری مشرق زمین ، نوبت قبل اسفند ۱۳۸۷ بود که با مرحوم پدرم به اینجا آمدیم و باران می بارید و همه جا چهره ی ملکوتی داشت. حضور در آرامگاه این عارف و دیدار محل اعتکاف وی ما را به تجدید نظر در شیوه های زندگی فرا می خواند که دمی بنشینیم و بیندیشیم با خود چه می خواهیم بکنیم و تعریفی نو از زندگی ارائه کنیم. یک تابلوی نقاشی در فاصله ی چند متری ضریح نصب شده که هر طرف به او بنگری تو را نگاه می کند و از این جهت مایه ی شگفتی است.
اوایل شب در کرمان هستیم. تشابه این شهر با یزد، سکونت قابل توجه زرتشتیان است. به ویژه حوالی خیابان و دادبین که آتشکده و نمای بیرونی ساختمان ها تمایزی با دیگر خیابان ها دارد. همچون محیط آتشکده یزد این منطقه آرام است و آرام همانگونه که در کتاب « روز ها » از دکتر اسلامی ندوشن توصیف شده.
کسی که ادبیاتی باشد نمی تواند در طول سفر کرمان را ندیده عبور کند. نمی توان در ادبیات سهم خواجوی کرمانی ، بهمنیار ( یار وفادار علامه دهخدا و از نخستین استادان ادبیات دانشگاه تهران ) و هوشنگ مرادی کرمانی را فراموش کرد و ادبیان دیگری چون سعیدی سیرجانی، باستانی پاریزی و امثال آن.
در کرمان آشنای چهل و پنج ساله و دوست دیرین آقای نیکخو چشم به راه ماست. خانواده ای از دیار کریمان.

*هفتم فروردین

بازدید از مجموعه مشتاق علیشاه فرجام این گردش است . عارفی که سیم چهارم «تار» را افزود . عارفی که در وصفش باید گفت :
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد/گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشــد عــذاب تنهـــایی را/مردی که ز عصر خود فراتر باشد.
(محمد رضا شفیعی کدکنی)
و این مرد فراتر از عصر خود ، خارِ چشم دکانداران شریعت شد و در نهایت در سنگباران اصحاب تحجُّر همچون منصور حلاج جان سپرد. قبر و بارگاهی ساده و باصفا دارد این همشهری خواجو.

انتهای پیام/

Go to TOP